بالا خِد *
صبح اول وقت با کلی وسایل که شامل دو ساک مسافرتی بود رفتم نظام وظیفه. همه خانواده بیدار بودند و من با همه خداحافظی کردم که سخت ترینش با معصومه بود. یک ماه و هفده روز از ازدواجمان می گذشت و من حالا باید می رفتم سربازی.
نظام وظیفه شلوغ بود و هیچی معلوم نبود. فقط فهمیدم صفی هست که از در اصلی شروع می شود و انتهایش به جایی نزدیک پل عابرپیاده می رسد. انتهای صف ایستادم و چشم چرخاندم تا مگر چهره آشنایی ببینم که ندیدم. بحث اصلیِ درصف ایستادگان، پرسش از کد محل آموزشی بود. اینجا بود که اولین تفاوت ها نمایان می شد. خوشبخت ترین ها آنهایی بودند که سپاه افتاده بودند و بعد از آنها هم ارتش و نیروی انتظامی. البته بعدا فهمیدم که برای افراد لیسانس به بالا، که شامل همه ما می شد، شاید خیلی تفاوت نکند که آموزشی کجا باشی. یکی از من پرسید: «کد چندی؟» گفتم: «256″. پرسید: «پارتی داشتی؟»
256 کد مرکز آموزش نظامی شهید مدرس نیروی زمینی سپاه بود. این کد چندان شناخته شده نبود. حتی زمانی که به من اعلام شد، کسی در نظام وظیفه و یا سپاه امام رضا نمی دانست کجاست. خود من فکر می کردم جایی حوالی کاشمر باشد اما وقتی در اینترنت جستجو کردم دیدم جایی چسبیده به کرج است. اگر «مرکز آموزش نظامی شهید مدرس» را جستجو کنید چیز زیادی پیدا نمی کنید. برای یافتن اطلاعات درباره این پادگان باید «هتل مدرس» را جستجو کنید. نتایج جستجو تا اندازه ای دلیل سوال آن درصف ایستاده را مشخص می کند.
فکر کنم بیست نفری بودیم که 256 بودیم. البته همه مشهدی نبودیم و از سرتاسر خراسان رضوی آمده بودیم. با بعضیهاشان بعدا بیشتر آشنا شدم. سربازی که آنجا بود به ما گفت ساعت سه بعد از ظهر ترمینال باشیم تا با اتوبوس بفرستندمان کرج.
بعد از ظهر با معصومه رفتم ترمینال و معصومه تا وقتی که اتوبوس حرکت کرد آنجا بود. خداحافظی آن روز عصر سخت ترین خداحافظی من تا به امروز بوده است. فردا صبح دیگر من سرباز شده بودم.
امروز یک سال از آن روز می گذرد.
* بالا خِد: عبارتی است که سربازها برای سربازی که زمان زیادی از آغاز خدمتش –مثلا یک سال یا بیشتر- گذشته باشد به کار می برند.

لذت بردم