اهميت
اصلا مگر مهم است! اصلا چرا مهم باشد؟ مهم این است که مردم ایران به “تلویزیون خدا” وصلند. آقای سپهوند، سرایدار مهمانسرای دانشگاه خرم آباد، که به همراه پسر دستفروشش در خوشه سه هستند باید بداند که “قویترین مردم منطقه و به همین دلیل قویترین مردم جهانند”. و اصلا مهم نیست اگر کسی فکرکند این شیوه استدلال درست نیست بلکه مهم این است که چه کسی آنرا گفته و پشت گوینده به کجا گرم است و تف به رویم اگر قصد محاربه با خدا داشته باشم! تمام اهمیت در این است که برخی از طرحهای فضایی پردهبرداری شده “در مرزهای دانش” هستند و من ملعون باشم اگر گمانکنم مرزهای دانش همان دیوارهای خانهای هستند که آن دختر در آن به دستاوردهای هستهای رسیدهبود!
در قطار
جواني بيست و دو سه ساله كه به قم ميرود و به گمانم روحانيست به همراه يك پيرمرد نجفي كه حدودا سي ساليست در ايران زندگي ميكند تختهاي طبقه بالا را گرفته اند. من و جوان روستاييای كه از اطراف چناران ميآيد و براي كارهاي نظام وظيفهاش به اهواز ميرود طبقه وسط هستيم. در تختهاي پايين هم يك مرد چاق سبزه رو و يك پيرمرد لاغر اندام خوابيدهاند. پيرمرد بسيار راحتي است و براي خواب قطار تنها زيرپوش و زيرشلواري پوشيدهاست.
قطار هم مانند تمام قطارهاي شش تخته تهويه درست و حسابي ندارد و هوايش گرم و خفه است و پنجره را هم كه باز كني يخ ميزني.
بيست ساعتي تا دورود راه است و من آنجا براي رفتن به خرم آباد از مسافران خوزستان جدا ميشوم…
تکرار یک فیلم تاریخی یا “آیا تاریخ تکرار میشود؟”
بردار زمان یکطرفه است. البته بهتر است بگویم تا به امروز که اینگونه بودهاست. اگرچه تصور عقب و جلو رفتن در زمان، شبیه آنچه در فیلمهای علمی و تخیلی نمایش میدهند، بسیار جذاب است اما تا امروز این چنین نشدهاست. این سخن فلاسفه قدیم و جدید هم به همین موضوع برمیگردد که گفتهاند “از هر رودخانه تنها یکبار میتوان عبور کرد”. جریان این رودخانه پرخروش ایجاب میکند که تمام آنچه زمان بر آنها میگذرد دچار تغییر، تحول و حتی دگرگونی شود. و جالب همین جاست که میزان این تحول وسیلهای میشود که فیزیک از آن برای اندازه گیری زمان استفاده میکند.
اما تاریخ، قسمت آدمیزادی زمان است. حتی شاید نه تمام آن، بلکه تنها بخشی از آن که ثبت شده است. دورههای مختلف تاریخ را میتوان به نمایشهایی تشبیه کرد که همه انسانها تنها به ضرورت حضور در آن دوره تاریخ ، بازیگران آنند و تماشاچیان آن بازیگران آیندهاند. شاید بهتر است اینگونه بگویم که ما امروز بازیگر نمایش خویش و تماشاچی نمایش گذشتگانیم. اما سوال اینجاست که آیا ما بازیگر همان نمایش گذشتهایم یا این که نمایش تغییر میکند؟ فکر میکنم تغییر تنها یک بازیگر بتواند نمایش را تغییر دهد. نمی دانم چقدر، اما تغییر میدهد، چه برسد که تمام بازیگران آن تغییر کنند.
این نمایشها اگرچه با هم فرق دارند اما بیشباهت هم نیستند و گاه می توان آنها را باهم مقایسه کرد. مشترک بودن تعداد زیادی از بازیگران، خصوصا آنها که فکر و عملشان بر دیگران تاثیر بیشتری میگذارد، می تواند از دلایل این شباهت باشد. اما اگر این تنها دلیل باشد هیچگاه نمیتوان بین نمایشهایی که فاصله زیادی از اجرای آنها میگذرد شباهتی یافت و مقایسهای انجام داد. پس برای مقایسه باید در این نمایشها پارامترهاییباشد که در تمام آنها ثابت هستند و ثابت بودنشان این اجازه را میدهد که آنها را معیاری برای مقایسه دو صحنه متفاوت از تاریخ قرار داد. ثابت بودن به این معنی است که گذر زمان بر آنها اثر ندارد و آنها را دچار تحول نمی کند.
این پارامترهای ثابت چه چیزهایی هستند؟ شاید پیدا کردنشان ساده نباشد اما گمان میکنم بتوان اصول اخلاقی را در این لیست قرار داد.
؟
چرا کار باید به اینجا بکشد؟ کتک زدن، کتک خوردن، کشتن، کشته شدن، آتش زدن، سوختن… بهراستی چرا؟
خیلی دوست دارم جوابش را کسی به من بگوید اما گویا جواب دادن در این روزها نه تنها مسولیت نیست که رفع تکلیف است. مهم درستی جواب نیست. همین که جواب بدهی کافی است. جواب دادن، امروز به یک مقابله شبیه شدهاست و نتیجه آن مجادله است. در این انفجار نفرت تنها یک فلسفه حکم میراند: جواب میدهم پس هستم؛ مخالف منی پس نیستی!
دیروز عاشورا بود و نفرت در فضا پراکندهبود.
دیروز عاشورا بود و همه به تماشای ذبح حقیقت آمدهبودند.
دیروز، امروز، فردا… هر روز عاشوراست.
هر روزی عاشورا و هر زمینی کربلاست
گهگاه نوشتن یک جور عمل شاقه است و من نمیدانم چرا! بماند که نوشتن درباره عاشورا اصلا ساده نیست و حال تو بخواهی در زمانهی هجوم سیاهیها و پردهدریها و عربدهکشیها، افروزاننده شمعی باشی. و اصلا از کجا معلوم خودت در بیراهه نباشی؟! وقتی تمام اینها به تو هجوم میآورد بیخیال تمام آنچه برای امروز نوشتهای میشوی. اما سکوت در روز عاشورا جایز نیست –حالا باز هم بماند که عاشورا، روز و تاریخ و ساعت نمیشناسد-.
نتیجه تمام اینها این میشود که من دو لینک بگذارم برای این روز.
بخوانید: “عاشورای سیاسی” یا “سیاست عاشورایی”؟
بشنوید: خاک خونین- علیرضا عصار- 750 کیلوبایت. کاهش کیفیت و زمان برای رعایت کپیرایت انجام گرفتهاست.
پی نوشت: محافظان حریم ولایت مجلس امام حسین را در شب عاشورا برهم میزنند. شیشههای جماران را میشکنند و هنوز به دنبال کسی هستند که حرمت امام خمینی را هتک کردهاست!
فیلم این واقعه را از اینجا بگیرید.
کلید
حدود یک ماه پیش کمیل در وبلاگش مطلبی نوشته بود و من هم نظری برایش قرار دادم. امشب که میخواستم چیزی بنویسم ترجیح دادم همان نظر را اینجا هم بگذارم.
سلام. تمام تاریخ نوشته و نانوشته را که بخوانی، حتی اگر قصههای قرآن و دیگر کتابهای آسمانی را تاریخ فرض کنی، حتی اگر افسانهها را تاریخ به حساب بیاوری خواهی دید که خط مشترک تمام آنها تقابل دو یا چند نگرش است که هریک در جبههای داعیهدار حق و حقیقتند. اصلا این قاعده تاریخ است و به نظر من زیبایی آن. معیارهای حق و حقیقت در طول تاریخ زیاد تغییر نکردهاند اما پا به پای حقطلبان، ظالمان نیز پیشرفت میکنند و هر روز پوستینی تازه بر اندام گرگ سیرت خویش میکشند. پس سنجههای حقیابی باید تغییر کنند. اگر روزی این معیار “گذشتن از جان” بودهاست روز دیگر ممکن است “گذشتن از مال” باشد. اما به نظر من نکته جالبی در پس تمام اینها وجود دارد. آنچه حقیقت می نامیم اصلی بسیار “کوتاه” و “ساده” است و همین امر باعث شده تمام کسانی که میخواهند کلام “ناحق” خود را “حق” جلوه دهند آن را به روشهای مختلف بیارایند و بر “پیچیدگی” آن بیفزایند. من بسیاری از نظریه پردازیهایی که امروز درباره برخی از مسائل جاری کشورمان درحال انجام است را در همین دسته قرار میدهم.
امیدوارم هیچگاه سرگردان نباشی.
پیروز باشی
در ادامه:
در دبیرستان دبیری داشتیم که به ما اقتصاد و جامعه شناسی درس میداد. فامیلش تبریزنیا بود. امیدوارم هر کجا که هست خدایش حفظ کند. آن سالها سالهای پس از دوم خرداد بود و سیل بنیان افکن سیاست همه جا را به آب داده بود. حتی ما پسر بچههای دبیرستانی را. واضح بود که وقتی به فصلهایی از کتاب مثل “ولایت فقیه” میرسید نمیتوانست همانطور درس بدهد که مثلا فصل “خانواده در جامعه” را درس میداد. برای همین به ما میگفت: “من به شما کلید میدهم” کلیدهایش اصولی بود که شاید بیشترشان برای همیشه در جامعه ما معتبر باشند. من خیلی کلیدهایش را حفظ نشدم اما فهمیدم که برای سنجش حق از باطل به کلید نیاز است. حالا شاید شما اسم این کلید را بگذاری محک، صراط مستقیم، فرقان و یا هر چیز دیگر. مهم این است که هویت این کلید در طول دورانها و گذر از بالا و پایین تاریخ باید ثابت باقیبماند (در فیزیک می گوییم پایسته باقیبماند) گرچه ممکن است مصداقش تغییر کند. روزگاری طالب حقیقت کسی است که از مالش بگذرد و دیگر روز کسی است که جانش را فدا کند. و حالا در این روزها من به دنبال جمع کردن این کلیدها هستم. یکی از آنها همان است که در بالا گفتم. حقیقت گرچه شاید نیاز به دفاع داشته باشد اما نیاز به فلسفه بافی و توجیه ندارد.
پیش از تو محرم شد
يك شهر دعا کرد و بلا كم نشد امسال
خون شد جگر خلق و محرم نشد امسال
اي ماه چه دير آمدي از راه و عجیب است
دل واپس تو عالم و آدم نشد امسال
پيش از تو محرم شد و پيش از تو عزا بود
مويي ز عزاداري تو كم نشد امسال
جایی ننشستیم که یادی نشد از درد
شعری نسرودیم که ماتم نشد امسال
صد خيمهي خاموش به تاراج جنون رفت
يك خاطر آسوده فراهم نشد امسال
در گريه نهفتيم عزاي شب خود را
تاوان تو زخمي ست كه مرهم نشد امسال
———————————————————————
این شعر را از وبلاگ عبدالجبار کاکایی برداشته ام.
این روزها

… پس اگر باطل با حق مخلوط نمىشد، بر طالبان حق پوشيده نمىماند، و اگر حق از باطل جدا و خالص مىگشت زبان دشمنان قطع مىگرديد. اما قسمتى از حق و قسمتى از باطل را مىگيرند و به هم مىآميزند، آنجاست كه شيطان بر دوستان خود چيره مىگردد، و تنها آنان كه مشمول لطف و رحمت پروردگارند نجات خواهند يافت (+) …
… شبهه را براى اين شبهه ناميدند كه به حق شباهت دارد (+)…
… فتنه ها آنگاه كه روى آورند با حق شباهت دارند، و چون پشت كنند حقيقت چنانكه هست، نشان داده مىشود، فتنهها چون مىآيند شناخته نمىشوند، و چون مىگذرند، مورد شناسايى قرار مىگيرند، فتنهها چون گردبادها مى چرخند، از همه جا عبور مى كنند، در بعضى از شهرها حادثه مىآفرينند و از برخى شهرها مىگذرند (+)…
… هر كس آن فتنه ها را بشناسد نگرانى و سختى آن دامنگيرش گردد، و هر كس كه فتنه ها را نشانسد، حادثه اى براى او رخ نخواهد داد (+)…
برخی ها وقتی به بن بست می رسند حتی از امام هم نمی گذرند.
از اهانت به خط امام تا اهانت به تصویر امام
اگر نادانها پا روي عکس امام (ره) گذاشتند، اشراري با اسب روي جسد اباعبدالله رژه رفتند.
کتاب قانون؛ فیلمی که قانونی ندارد.
وسطهای فیلم بود که انگیزه کافی برای بیرون رفتن از سالن را پیدا کردهبودم. اما بحث 1200 تومان پول بود و اینکه با کسی به سینما رفتهبودم و خب نظر او هم مهمبود. سردرگمی؛ این شاید بهترین توصیف برای کتاب قانون باشد. شما تا آخر فیلم با چند خط اصلی و فرعی در داستان مواجه میشوید و اصولا متوجه نمیشوید کدامشان به کجا می رسد! و اینجاست که فیلم شروع میکند با ایجاد یک طنز موقعیت، که ایده اصلی اش در تقابل تفکرات یک خانم تازه مسلمان لبنانی (دارین حمزه) با جامعه ایران خصوصا خانواده شوهرش (پرویز پرستویی) است، تمام این خطوط درهم و برهم را به یکدیگر وصل کند و برای این کار دست به هرکاری میزند تا جایی که به قول رفیقم: “بیشتر شبیه بدون دخترم هرگز شده”!






