امتحان یا همان آش کشک خاله
“کی میشه امتحان ندیم؟” این جمله را سید رسول قبل از خداحافظیاش گفت. سید رایجترین میهمان اتاق ماست که معمولاً برای رفع اشکال پیش بابک میآید و فردا هم گویا امتحان دارد. نیم ساعت قبل از آمدنش زنگ زده بود که ببیند بابک بعد از نماز صبح بیدار است یا نه. البته این مسئله بدیهی است که دانشجو جماعت، هر چقدر هم که کوشا باشد، بعد از نماز صبح خواب است حتی اگر نماز هم خوانده باشد. اما سؤالش سؤال جالبی بود. به خاطر ندارم که در دوره کارشناسی و قبلتر از آن این سؤال را از خودم پرسیده باشم اما در کارشناسی ارشد از خودم پرسیدهام. “کی می شه امتحان ندیم؟” جوابش آن زمان این بود که اگر دکترایی در کار باشد در آن دوره احتمالاً از امتحان خبری نیست. البته فارغ از امتحان جامع دکتری که حکم یوم الحساب را دارد. اما امشب روی میز کتاب Galaxies in the Universe و برگههایی از جزوه و سؤالهای حل شده کتاب پخش شده. من ترم یک دکتری هستم؛ دیروز امتحان دادم و فردا امتحان دارم.
بالا خِد *
صبح اول وقت با کلی وسایل که شامل دو ساک مسافرتی بود رفتم نظام وظیفه. همه خانواده بیدار بودند و من با همه خداحافظی کردم که سخت ترینش با معصومه بود. یک ماه و هفده روز از ازدواجمان می گذشت و من حالا باید می رفتم سربازی.
نظام وظیفه شلوغ بود و هیچی معلوم نبود. فقط فهمیدم صفی هست که از در اصلی شروع می شود و انتهایش به جایی نزدیک پل عابرپیاده می رسد. انتهای صف ایستادم و چشم چرخاندم تا مگر چهره آشنایی ببینم که ندیدم. بحث اصلیِ درصف ایستادگان، پرسش از کد محل آموزشی بود. اینجا بود که اولین تفاوت ها نمایان می شد. خوشبخت ترین ها آنهایی بودند که سپاه افتاده بودند و بعد از آنها هم ارتش و نیروی انتظامی. البته بعدا فهمیدم که برای افراد لیسانس به بالا، که شامل همه ما می شد، شاید خیلی تفاوت نکند که آموزشی کجا باشی. یکی از من پرسید: “کد چندی؟” گفتم: “256″. پرسید: “پارتی داشتی؟”
256 کد مرکز آموزش نظامی شهید مدرس نیروی زمینی سپاه بود. این کد چندان شناخته شده نبود. حتی زمانی که به من اعلام شد، کسی در نظام وظیفه و یا سپاه امام رضا نمی دانست کجاست. خود من فکر می کردم جایی حوالی کاشمر باشد اما وقتی در اینترنت جستجو کردم دیدم جایی چسبیده به کرج است. اگر “مرکز آموزش نظامی شهید مدرس” را جستجو کنید چیز زیادی پیدا نمی کنید. برای یافتن اطلاعات درباره این پادگان باید “هتل مدرس” را جستجو کنید. نتایج جستجو تا اندازه ای دلیل سوال آن درصف ایستاده را مشخص می کند.
فکر کنم بیست نفری بودیم که 256 بودیم. البته همه مشهدی نبودیم و از سرتاسر خراسان رضوی آمده بودیم. با بعضیهاشان بعدا بیشتر آشنا شدم. سربازی که آنجا بود به ما گفت ساعت سه بعد از ظهر ترمینال باشیم تا با اتوبوس بفرستندمان کرج.
بعد از ظهر با معصومه رفتم ترمینال و معصومه تا وقتی که اتوبوس حرکت کرد آنجا بود. خداحافظی آن روز عصر سخت ترین خداحافظی من تا به امروز بوده است. فردا صبح دیگر من سرباز شده بودم.
امروز یک سال از آن روز می گذرد.
* بالا خِد: عبارتی است که سربازها برای سربازی که زمان زیادی از آغاز خدمتش –مثلا یک سال یا بیشتر- گذشته باشد به کار می برند.
از یک تا ده
روز نخست: از پادگان که به خانه میروم میبینم سر کوچه زمین را کندهاند. به خانه که میرسم می بینم تلفن قطع است. گویا کابل برگردان است و این یعنی اینترنت نداریم.
روز دوم: تماس با مخابرات
- ببخشید تلفن ما کی وصل میشه؟
- مشغول کشیدن فیبر نوری هستند. تا دو روز دیگه وصل میشه.
روز سوم: تلفن قطع. اینترنت نداریم.
روز چهارم: تماس با مخابرات
- چرا تلفن ما وصل نشده هنوز؟
- شماره تان را بدهید که چک کنم.
- [...] 724
- تلفن شما که مشکلی ندارد!
- اما اینجا کابل برگردان بود و ما چهار روز است تلفن نداریم!
- …
بحث فایده ای ندارد. اینترنت نداریم.
روز پنجم: به خانه که میرسم میشنوم تلفن وصل شدهاست اما از اینترنت خبری نیست. درعوض نامهای از مخابرات آمدهاست با این مضمون که شرکتی که از آن ADSL خریداری کردهاید نمی تواند روی کافوهای نوری به شما سرویسدهی کند. اگر ADSL میخواهید بیایید خودمان به شما میدهیم. اینترنت نداریم.
روز ششم: مسئول مربوطه در مخابرات حضور ندارد ولی کسی که آنجا نشسته به خواهرم میگوید “پورتهای ناحیه شما پر هستند”. (البته نمیدانم چطور در این دو روزی که تازه تلفن وصل شده پورتها پر شدهاند؟) “درضمن چون منزل شما اجارهایست امکان ارائه خدمات به شما وجود ندارد”. پس از کمی صحبت راضی میشود با دیدن نسخه اجاره نامه کار را راه بیندازند. اینترنت نداریم.
روز هفتم: کسی نمیتواند به مخابرات نمی رود. اینترنت نداریم.
روز هشتم: خواهرم دست از پا درازتر به خانه آمده. گفته اند “چون عملیات کابل برگردان در منطقه شما کامل اجرا نشدهاست ما هنوز تجهیزات ارائه ADSL را نصب نکردهایم اما شاید یکی دو ماه دیگر راه اندازی کنیم. شمارهتان را بدهید خبرتان میکنیم”. اینترنت نداریم.
روز نهم: اینترنت نداریم.
روز دهم: تصمیم میگیرم گوشیام را به کامپیوتر وصل کنم و به جای مودم استفاده کنم. طرح یک ماهه ایرانسل را هم فعال میکنم و بابتش 10هزار تومان میدهم. اینترنت وصل می شود.
درهمین زمینه: وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات: اینترنت 10 مگابیتی در منازل!
قرآنی که هست؛ قرآنی که نیست
بىترديد، ما اين قرآن را به تدريج نازل كردهايم، و قطعاً نگهبان آن خواهيم بود. سوره حجر- آیه 9
در همین ابتدا و پیش از آنکه به دیگران زحمت این را بدهم که تلاشی برای محکومیت من انجام دهند اینجانب، نویسنده این خطوط، توهین به هرگونه اعتقادات و باورهای ادیان آسمانی را محکوم میکنم.
***
هنوز تب محکومیت قرآن سوزی عرق نکرده است و قضاوت درباره آنچه انجام میشود چندان ساده نیست. به هرحال از قدیم گفتهاند آدم را سگ بگیرد اما جو نگیرد. طبق روال گذشته به نظر میرسد بعد از راهپیمایی امروز این ماجرا آرام آرام در سراشیبی سکوت رسانهای قرار بگیرد.
خبر تلاش “تری جونز” برای سوزاندن قرآن چیز جدیدی نیست. حداقل من خیلی قبل از اینها دربارهاش خوانده بودم و اولین باری هم که در تلویزیون درباره آن شنیدم در یکی از آخرین برنامه های “راز” بود که در آخرین شبهای ماه رمضان پخش شد و نادر طالبزاده در آن برنامه نظرش این بود که “پرداختن رسانههای غربی به این ماجرا –در حالی که رسانههای ما در اینباره ساکت هستند- تنها برای ایجاد جو رسانهای و انحراف اذهان است و اقدام یک کشیش در کلیسایی با صد نفر پیرو چیز چندان قابل اعتنایی نیست”. اما پس از چند روز این رسانهها و جوامع مسلمان بودند که هیزمکش آتش این ماجرا شدند.
تری جونز و کسانی که با او همراهی کردند البته دلایل خودشان را برای این کار دارند که آنها را در مصاحبههایشان اعلام کردهاند اما آنچه که من دوست دارم به آن بپردازم دلایل و انگیزههای کسانی است که این اقدام را محکوم کردهاند. بهترین حالت این است که فکر کنیم تمام محکوم کنندگان برای رضای خدا از این کار ناراحت شدهاند اما شواهد موجود چیز دیگری را نشان میدهد. نگاهی به موج محکومیتها و پیامهای صادر شده در این باره در رسانههای ایران نشان میدهد که هدف اصلی بسیاری از این پیامها قبل از این که دفاع از قرآن باشد محکوم کردن هیئت حاکمه آمریکاست. اینها را ببینید:
ديگر نبايد كسي در ايران به فكر مذاكره با دولت متوحش آمريكا باشد/ سوزاندن قرآن نشان از ضعف و درماندگي سران آمريكاست/ رژيم صهيونيستي و آمريكا مسئول اهانت به ساحت قرآن كريم هستند/ ماهيت شوم آمريكا براي جهانيان مشخص شدهاست/ اهانت جنونآميز به قرآن، اسلامستيزي به سركردگي صهيونيزم و رژيم آمريكا است.
این میان اما، دیگر اهانتها به دست فراموشی سپرده میشوند. چیزهایی که شاید تا به حال به گوشتان نخورده باشد. اینها را هم ببینید:
بی احترامی به قرآن در مهمانی قذافی/ قذافی قرآن را تصحیح می کند/ سوزاندن قرآن توسط هندوها (بیش از یک سال پیش)
این تفاوت واکنشها در کجاست؟ چرا اقدام چند نفر که دارای هیچ مقام و منصبی در آمریکا نیستند این گونه بازتاب داده می شود و محکوم میشود اما اقدام فردی مانند قذافی که بالاترین جایگاه حکومت لیبی را در اختیار دارد با بیتفاوتی روبرو میشود. جواب روشن است. انگیزه محکوم کنندگان رویدادهای آمریکا دفاع از قرآن نیست. این ماجرا دستاویزی است تا وجهه حکومت آمریکا نزد مردم پایین آورده شود و این میان قرآن است که وجه المصالحه قرار میگیرد.
این یا آن؟
آقای جامی فرمانده یکی از آتشبارهای گردان است. درجهاش، که به تازگی آن را دریافت کرده، سروان است و سنش هم به گمانم قریب به شصت است. من معمولا او را حاج آقا صدا میزنم و به یاد نمی آورم تا به امروز به او سلام و یا احترام نظامی داده باشم. یکی از سرگرمیهای حاج آقا برگزاری کلاس برای نیروهای وظیفه است که از کار با قبضه شروع میشود و به احکام و اعتقادات هم میرسد. این کلاسها زمان و ساعت مشخصی ندارند و هر زمان که حاج آقا سربازها را صدا بزند قابلیت برگزاری دارند. دیروز هم یکی از این روزها بود.
حاج آقا بعد از قدری حاشیه، صحبت اصلیاش را پیش کشید که درباره اهمیت خواندن نماز بود و اینکه بعضیها به او گفتهاند که بعضیها نماز نمیخوانند و حرفهایش را با ذکر داستانی ادامه داد که در آن کاروانی به دام راهزنان میافتد و تاجری در آن کاروان، اندوختهاش را برای مصون ماندن از آسیب راهزنان به مردی در بیابان میسپارد که مشغول خواندن نماز بوده و پس از اتمام غارت دزدان، برای دریافت امانتیاش نزد آن مرد میرود و میفهمد که او خود، رئیس دزدان بوده اما در کمال ناامیدی رئیس دزدان سرمایه مرد را به او باز میگرداند و به او میگوید که خیانتی در آن امانت نکردهاست. از قضا مرد تاجر سال ها بعد رئیس دزدان را در طواف کعبه میبیند که توبه کردهاست. حاج آقا نتیجه گرفت که عاقبت به خیریِ رئیس دزدان، نتیجه نماز خواندنش بودهاست. اینجا بود که حاج آقای جامی برای سنجیدن تاثیر سخنانش رو به بچه ها کرد و گفت: “یک سوال دارم. به نظر شما کسی که نماز نمیخواند اما دروغ نمیگوید و آزارش به کسی نمیرسد انسان بهتریست یا کسی که نماز میخواند و ممکن است به خیلی چیزها پایبند نباشد؟” اینجا بود که بچهها –به جز یک نفر- گفتند اولی آدم بهتریست و نماز دومی به درد خودش میخورد. این جواب البته برای من دور از ذهن نبود اما باعث شد دوباره حاج آقا به منبر برود و تلاش کند اثبات کند که دومی آدم بهتری است زیرا به او امید رستگاری میرود و به اولی نه.
خواستم وارد بحث بشوم اما حوصلهاش را نداشتم. ولی کاش به او میگفتم که این اسلامی که شما میخواهی تبلیغش کنی، به گفته پیامبرش، آمده تا اخلاق را کامل کند.
روزها کش میآیند
وقتکشی بهترین توصیفکننده آن چیزی است که این روزها در خدمت(!) مقدس (!!) سربازی(؟) به من آموخته میشود. البته آنچه کشته میشود –یا بهتر است بگویم سوزانده میشود- بهترین لحظههای عمرم است. اوضاع و احوال گردان ما اینگونه است:
سربازان:
مکان استقرار سربازانی که درحال ماموریت نباشند آسایشگاه گردان است. تا به امروز بیش از 7 یا 8 سرباز را همزمان در آسایشگاه ندیدهام. بیشترشان خراسانیاند و دورترین هایشان شمالیاند. مدارک تحصیلی هم از پنجم ابتدایی تا کارشناسی ارشد متغیر است. سربازانی که در حال ماموریت نباشند اصولا هیچ کاری برای انجام دادن ندارند و تمام روز باید به در و دیوار نگاه کنند که انجام دادن آن پس از چند روز پیاپی، کاری است بسیار کشنده. برای همین این روزها یک فعالیت خوب فکری و فرهنگی و علمی انجام می دهیم که “گل یا پوچ” نامیده می شود!
پایوران (نیروهای رسمی):
مکان استقرار پایوران اتاقهایشان است. مدارک تحصیلیشان هم از پنجم ابتدایی تا کاردانی متغیر است. بیشتر پایوران هم اگر مامور نباشند کار مشخصی برای انجام دادن ندارند. آنها نیز برای پرکردن اوقات فراغتشان فعالیت خوبی ابداع کردهاند که اگرچه فکری و فرهنگی و علمی نیست اما جنبه اقتصادی دارد و آن “معامله ماشین و ملک” است.
تمامیه
فکر می کردم وقتی از آموزشی برگردم حرفهای زیادی برای نوشتن در اینجا داشته باشم اما گویا اینطور نیست. یک هفتهای از تمام شدن آموزشی میگذرد و من دیروز خودم را به سپاه امام رضا معرفی کردهام که نتیجهاش این شد که دوباره یکشنبه بروم ببینم چه میشود. هر چقدر هم معطلی داشته باشد برایم مهم نیست. مهم این است که تک تک این ساعتها و روزها جزو خدمتم محسوب میشود و من البته هیچ شکایتی ندارم که این روزها را خانه باشم.
كمي تا انتها
نمي دانم هيچ وقت دلم براي اين دو ماه تنگ ميشود يا نه. بهتر است بگويم نه. وضعيت من و بسياري ديگر در اين آموزشگاه شبيه تعدادي گلوله لاستيكي است كه داخل يك سيلندر ريخته باشي و با يك پيستون با نيروي زياد گلوله ها را كنار هم قراربدهي. كافي است نيروي سيلندر را برداري تا گلوله ها از سيلندر بيرون بپرند. از همين حالا شمارش معكوس براي آخر هفته آينده شروع شده و آرام آرام جنب و جوشي در آسايشگاهها در حال شكل گرفتن است. كاش راهي بود تا بتوان فهميد برخي از اين دوستيهايي كه اينجا خيلي صميمانه هستند بعد از اتمام دوره راه به كجا ميبرند. اگر بعضيها اينجا همديگر را به اسم كوچك صدا ميزنند نه به خاطر صميميت است بلكه به اين دليل است كه فكر نميكنند لازم باشد فاميل كسي را بدانند! تازه اسم كه خوب است، خود من خيليها را فقط به كدشان ميشناسم.
كاش اين يك هفته زودتر بگذرد.
نوبت آش خوری
برنامه غذایی گردان اول و دوم پادگان شهید مدرس از چهارم تا دهم اردیبهشت (صبحانه/ ناهار/ شام)
شنبه: نان و حلوا شکری/ چلو خورش قیمه بادمجان/ خوراک کوبیده و گوجه
یکشنبه: نان و پنیر و خرما/ زرشک پلو با مرغ و ماست/ خوراک لوبیا و قارچ
دوشنبه: تخم مرغ آبپز با گوجه/ شوید پلو با گوشت با میوه/ خوراک همبرگر با میوه
سه شنبه: نان و کره و عسل/ چلو خورش قرمه سبزی/ خوراک کتلت با گوجه
چهارشنبه: نان و پنیر و خرما یا عدسی یا حلیم/ چلو کباب کوبیده با گوجه یا نارنج/ آش رشته با میوه
پنجشنبه: نان و کره و مربا و شیر/ چلو خورش قیمه/ تن ماهی و آب لیمو
جمعه: نان و پنیر با گوجه یا خیار/ عدس پلو با ماست/ تخم مرغ آبپز با گوجه





