پیشنهاد

نوامبر 29, 2009 مهدي خادم 5 دیدگاه

… ما حرف‌هاي خوب را براي مقاصد سياسي بيان مي‌كنيم و قرار نيست به آنها عمل كنيم…

… استاد اگر ارتقايي پيدا مي‌كند اولاً با مرجعيت‌بخشي به غرب ارتقا پيدا مي‌كند، ثانياً در نتيجه تلاش و زحمات دانشجويانش به نان و نوايي مي‌رسد…

… بايد در مطالب موجود خيس بخوريم و معرفت‌شناسي‌هاي موجود را خوب درك كنيم و ببينيم چه مي‌گويند، خود معرفت‌شناسي‌هاي موجود امروزه به يك پختگي رسيده‌اند و بستر را براي علم بومي فراهم مي‌كنند…

… من سوالم اين است كه چرا آقاي حجاريان در محيط طبيعي و محيط مصاف انديشه، تفكراتش دگرگون نشد؟، اگر قرار است در واقع ما امتيازي بدهيم، بايد در محيط طبيعي اتفاق مي‌افتاد و نه در محيط مصنوعي، زندان جاي تغيير نگرش نيست، اگر هم باشد مطلوب نيست. جاي نقد متفكراني مثل‌ “هابرهاس “، “وبر ” و امثال‌ذلك در دادگاه نيست…

… سوال من اين است كه حتماً بايد حجاريان بگويد تا مساله علوم انساني مطرح شود؟…

… مگر حجاريان را به خاطر انديشه‌‌اش گرفته‌ايد كه حالا به خاطر انديشه‌اش بايد محاكمه شود و بگويد كه من انديشه‌ام را پس گرفتم، اين كه پيام خوبي براي جمهوري اسلامي ندارد، فرد را به خاطر انديشه‌اش نمي‌گيرند، اين كه تفتيش عقايد است، فرد را به خاطر عدم باورش به ولايت‌فقيه كه نمي‌گيرند كه حالا بگويد من طرفدار ولي‌فقيه شده‌ام، داريم چه كار مي‌كنيم؟…

… زماني كه اجازه استفاده از قانون را نمي‌دهيم، بايد منتظر باشيم كه مساله از طرفي ديگر به صورت غيرقانوني بروز ‌كند…

مصاحبه طولانی خبرگزاری فارس با عماد افروغ ارزش خواندن دارد. البته با خواندن اولین جمله‏ای که در این پست از افروغ نقل کرده‏ام این شک به ذهن من هم راه‏یافت که آیا این مصاحبه هم با مقاصد سیاسی انجام شده یا قرار است به آن عمل شود؟

افروغ: چرا حجاريان در محيط طبيعي دگرگون نشد؟

فلافل و تاریخ

نوامبر 28, 2009 مهدي خادم 1 دیدگاه

هوا سرد و بارانی بود و کوه‏های طاق‏بستان را مه گرفته بود. از مهمانسرای دانشگاه رازی که بیرون آمدم تصمیم گرفتم برای سیر‏کردن شکمم به طاق‏بستان بروم. نزدیک غروب بود و ناهار نخورده‏بودم. تا طاق‏بستان را پیاده رفتم. طاق‏بستان کرمانشاه معادل طرقبه و شاندیز مشهد است. پر از رستوران. حاشیه راه هم پر بود از دکه‏هایی که فلافل می‏فروختند. محال است که در یکی از خیابان‏های اصلی کرمانشاه راه بروید و مغازه و یا دکه‏ای را نبینید که فلافل می‏فروشد. طاق‏بستان که جای خود دارد. روبروی محوطه طاق‏بستان که رسیدم به سمت یکی از این دکه ها که برای در امان ماندن از باران روی دکه را پلاستیک کشیده‏بود رفتم. برای اولین بار در عمرم سفارش فلافل دادم. فروشنده مردی بود که لهجه کردی داشت و من بعضی کلماتش را نمی‏فهمیدم.

-          فلافل از چی درست شده؟

-          ما توی فلافل ذرت و نخود و حتی پسته می‏زنیم. از شب قبل به بچه توی خانه می‏دهم ریز می کنند تا آماده باشد.

-          چرا توی کرمانشاه این همه فلافل فروشی هست؟ هر کجا که میری فلافل می‏فروشند.

-          خب به‏خاطر اینکه مقوی و ارزونه. مردم فقیر، بیچاره که پول ندارند. یک مرغ بخورند پنج، شش هزار تومان خرجش می‏شه. بچه کجایی؟

-          مشهد.

-          ها! مشهد. خوش آمدی. بار اوله میای کرمانشاه؟

-          نه قبلا هم آمده بودم ولی این بار قسمت شد که مشتری شما باشم.

-          اختیار داری. خوش آمدی.

فلافل‏ها را یکی یکی از ظرف روغن بیرون می‏کشید و با دست های سیاهش لای نان می‏گذاشت. اولین گاز را که زدم بدنم گرم شد. تند بود و خوشمزه. یکی دیگه هم سفارش دادم.

-          امروز مشتری هم داری؟ اینجا شهرداری از دکه ها پول نمی‏گیره؟

-          چند نفری میان. نه، بچه های شهرداری از خودمانند. خب اگه مردم با این دکه کار نکنند برند دزدی کنند؟

از راست به چپ: اهورامزدا، خسروپرویز، آناهیتا. سنگ نگاره پایین خسروپرویز را سوار بر اسب نشان می دهد.

وارد محوطه طاق‏بستان که شدم هوا خیلی سرد شده بود. تنها بودم. جلوی طاق بزرگ ایستادم و به پیکره خسرو پرویز خیره شدم. او آخرین شاه مقتدر پیش از ورود اسلام است و همان است که به نفرین پیامبر گرفتار شد و خدا سلطنتش را پاره کرد. طاق‏بستان یادگار ساسانیان است. یکی از ویژگی‏های ساسانیان این است که نفوذ علمای مذهبی در حکومت آنان به حد اعلی رسیده بود و در بسیاری موارد این مغان بودند که تصمیم می‏گرفتند شاه چه بکند. نفوذ انگاره‏های مذهبی در همه‏جای این سنگ نگاره‏ها هم دیده می‏شود. در سنگ نگاره شاپور دوم و شاپور سوم، شاپور سوم خود و پدرش را خدا پرستانی معرفی می‏کند که چهر از یزدان دارند. امروز مهمترین چیزی که از آنان مانده شکوهی است در دل کوهی در کرمانشاه که یادآوری می‏کند خدا با هیچ حکومتی شوخی ندارد حتی مذهبی‏ترین آنها.

شاپور دوم و شاپور سوم

سنگ نوشته این طاق به زبان پهلوی این دو تن را اینگونه معرفی می کند:"این پیکری است از بغ مزدا پرست. خدایگان شاپور، شاهنشاه ایران و انیران که چهر از یزدان دارد. فرزند بغ مزدا پرست، خدایگان شاپور، شاهنشاه ایران و انیران که چهر از یزدان دارد. نوه خدایگان هرمز شاهنشاه"

سنگ نگاره اردشیر دوم

سنگ نگاره اردشیر دوم. از راست به چپ: اهورامزدا، اردشیر دوم، ایزد مهر. اهورا مزدا و اردشیر دوم بر پیکر جولیانوس امپراتور روم و ایزد مهر بر نیلوفر آبی ایستاده است.

سنگ نگاره اردشیر دوم

اهورامزدا و اردشیر دوم بر پیکر جولیانوس امپراتور روم ایستاده اند.

امشب

نوامبر 25, 2009 مهدي خادم 2 دیدگاه

مسافر هتلي هستم كه مسافر ديگري ندارد. تمام ساعت‏هاي هتل ساعت‏هاي اشتباه را نشان مي‏دهند. بيرون باران مي‏بارد.

زندگي و مرگ

نوامبر 22, 2009 مهدي خادم 1 دیدگاه

زندگي الزاما به يك سري فرايندهاي شيميايي و يا بيولوژيك كه كمابيش در بدن هر انساني جريان دارد ختم نمي‏شود. هر انساني بسته به هدف و مسيري كه در زندگي دنبال مي‏كند مي تواند به زندگي‏اش ابعاد و جلوه‏هاي مختلفي بدهد. اين جلوه‏ها مي‏توانند پس از مرگ جسماني به زندگي خود ادامه بدهند. از سوي ديگر، مرگ هم همينطور است. هركدام از ابعاد مختلف آدمي مرگ مخصوص به خود را دارند و مرگ هركدام مي تواند پيش از مرگ جسماني روي دهد.

“عوضعلي كردان درگذشت”

اين شايد مهمترين خبر امروز باشد اما به‏نظر من اين خبر خيلي قديمي است. كردان در آبان ماه پارسال مرد. زماني كه تشت رسوايي دكتراي دروغينش از بام مجلس به زمين افتاد. بسياري از سياستمداران امروز، بيشتر از پيمانه‏شان زندگي كرده‏اند اما چه مي توان كرد كه امروزه تشت‏ها پلاستيكي و بام‏ها كوتاه شده‏اند!

امشب

نوامبر 20, 2009 مهدي خادم 11 دیدگاه

(1)

تاکسی که به چهارراه معلم رسید راننده خیابان سمت چپ را نشان داد و از من که روی صندلی جلو نشسته بودم پرسید:

-          ای سمت به زندان وکیل آباد موخوره؟

-          آره

-          ها! خدا نصیب نکنه. مو خودُم چند ماه زندان بودُم پسر عمو. ایناره که می‏بینی یادگار زندانه.

با دست به عروسک کبوتری که وسط یک حلقه فلزی نشسته بود و از آینه آویزان بود و گربه عروسکی روی داشبورد اشاره کرد و ادامه داد:

-          مو یک پرونده‏ای بِرِیِه مواد داشتم رفتُم زندان. مو ده سال تِریاک می‏کِشیدُم. ای یک سال و نیم آخِر هم به ای سفیدِ لامصب افتاده بودُم. دیگه خِستِه رفته بودُم. رفتُم قَله. مو مشهدی نیستُم پسر عمو. ما فریمونیِم.

فریمان را درست و حسابی نمی‏شناسم اما برای ادامه دادن بحث پرسیدم:

-          کجای فریمون می‏شینن؟

-          ما مالِ قَله‏یُِم.

-          کدوم قَله؟

-          سنگ نقره.

-          سنگ نقره کُدوم سمته؟ سمتِ تقی‏آباد و هوس و لوشُوِه؟

-          ها! ما بالای تقی‏آبادِم. خلاصه پسر عمو دیدُم مشهد نمِشِه ترک کِرد. رفتُم قَله. بابام و برارام قَله‏اَن. هفته‏ی اول خوابُم نبرد. فقط درد داشتُم. بعدِ 10 روز حالُم بهتر رفت. خیلی سخت بود. خُب ما ده دوازده سال معتاد بودُم. ای روزایِ آخِر ده پونزده هزار تومن پول مواد مِدادُم. بعد دو سه هفته که حالُم بهتر رفت، آمدُم مشهد. رفتم جلسه معتادان گمنام.

می دانستم که همچین جلساتی وجود دارد اما برایم عجیب بود که این آقا چطور آنها را پیدا کرده‏است. برای همین پرسیدم:

-          کجا رفتی؟

-          جلسه معتادان گمنام. NA. چند جلسه اولشه توی قَله خودمان رفتُم.

جالب بود! حتی اسم انگلیسی اش را هم می‏دانست. تازه در روستایشان هم این جلسات وجود دارد!

-          مگه تویِ قَله‏تان هم جلسه داشتَن؟

-          ها پسر عمو! الان دیگه راحت رفتُم. الان نه ماهه که پاکُم. مو قبلا یک پیکان مدل پایین داشتُم. اما اصلا نمِتونِستُم کار کنُم. زود خِسته مِرَفتُم. هرچی هم کار مِکردُم خرج مواد مِدادُم.

-          جدی خیلی اراده دِری. کار هر کسی نیست.

-          مو زن و دوتا بِچه دِرُم. از وقتی ترک کِردُم زنُم خیلی هوامه دِرِه. الان با اِی ماشین روزی بیست و پنج سی تومن کار مُکُنُم. ما با برار زنام با هم رفتِم ترک کُنِم. الان اونا بارِ پنجمه که دِرَن ترک مُکُنَن. همیشه مِلَغزَن!…

امشب با این راننده تاکسی خیلی صحبت کردم. تجربیاتش شیرین بود اما هیچکدام هم ساده به دست نیامده بودند. در این میان برایم واقعا جالب بود که تشکیلاتی این چنین بی نام و نشان وجود دارد که تا دورترین روستاها را زیر چتر حمایتی خودش گرفته‏است. برای آشنایی بیشتر با انجمن معتادان گمنام ایران به اینجا بروید.

***

(2)

برخی سخن‏ها، برای شنوندگان و خوانندگان چاره‏ای جز احترام به صاحب‏سخن باقی نمی‏گذارد. این جمله را در پیام محمد‏رضا حکیمی به جشنواره فارابی، برای توضیح درباره عدم شرکتش در این جشنواره خواندم:

“آری، باید بكوشیم تا جامعه ما چنان نباشد كه درباره‌اش بتوان گفت: از دو مفهوم انسان و انسانیت، اولی در كوچه‌ها سرگردان است و دومی در كتابها!”

متن کامل پیام را در اینجا بخوانید.

رسانه ای ملی؟

نوامبر 17, 2009 مهدي خادم 3 دیدگاه

زمانی که “جومونگ” تمام شد پست کوتاهی نوشتم که در آن نوشته بودم “خدا را شکر؛ جومونگ تمام شد” این پست را هیچ وقت منتشر نکردم. آن زمان نمی دانستم که صدا و سیما تصمیم دارد از آستینش “دلنوازان” را دربیاورد که با دیدنش من آرزوی دیدن “جومونگ” را داشته باشم!

اگر چیزی به نام هوش و یا شعور جمعی را لازمه وجود کار گروهی در سازمان های عریض و طویلی چون همین رسانه ملی خودمان بدانیم، صدا و سیما را می توان به انسان 30 ساله ای تشبیه کرد که رشد ذهنی اش در 7 سالگی متوقف شده باشد. دلیل بکار بردن چنین تشبیهی از جانب من به خاطر واکنش هایی است که این رسانه عریض و طویل به آنچه در لایه های مختلف جامعه می گذرد نشان می دهد. من هنگام دیدن انسان ها، زندگی ها و روابطی که در صدا و سیما نشان داده می شود کاملا احساس غریبگی می کنم. گویا اینهایی که می بینم مربوط به جامعه ای در کشوری دیگر و یا ایرانی در سیاره دیگر است! واضح است که من به عنوان یک فرد نمی توانم شاخص خوبی از کلیت جامعه باشم اما هنگامی که به جامعه اطرافم نگاه می کنم کمتر کسی را می بینم که سبک زندگی اش شبیه آنچه که در این رسانه می بینم باشد. اینجاست که احساس می کنم بخشی از جامعه که من و اطرافیانم به آن تعلق داریم سهمی در این رسانه ندارد و من نمی توانم این رسانه را “ملی” بدانم.

آنچه نگران کننده تر از اینهاست تاثیری است که این رسانه بر جامعه می گذارد. تغییر ذائقه مخاطب، تغییر ذهنیت او نسبت به زندگی و آرزوهایش و تغییر ملاک های داوری و راستی در جامعه، مواردی نیستند که اثرشان را بتوان به راحتی از بین برد. به نظر من بزرگترین واقعیت درباره مجموعه هایی مانند “دلنوازان”، “جومونگ” و “شمس العماره” این است که این مجموعه ها مورد استقبال واقع شده اند و این نشان از تغییر ذائقه جامعه دارد.

گفته ها در این باره بسیار است.

امروز

نوامبر 13, 2009 مهدي خادم 3 دیدگاه

صبح با این آرزو از خواب بلند شدم که روز خوبی در پیش باشد. گرچه شرکت در مراسم تدفین را نمی توان گزینه مناسبی برای یک روز خوب به حساب آورد اما من به شدت محتاج بودم که امروز همه چیز مطابق برنامه پیش برود. طبق قراری که با بچه ها داشتم خودم را به جلوی خانه حسین رساندم. همه چیز نشان از وجود برنامه ریزی برای مراسم امروز داشت. بعد از چند دقیقه اتوبوس آمد و از گفته های دکتر احمدی فهمیدم که تدارک گوسفند را هم برای قربانی دیده اند.

2007_06_10***

گفتن اینکه در مراسم تشییع و تدفین چه به آدم می گذرد هیچ لطفی ندارد. در چند سال گذشته تعداد قابل توجهی از اقوام و دوستان و آشنایان فوت کرده اند و دیگر شرکت در اینگونه مراسم برایم سختی های گذشته را ندارد. نمی دانم این خوب است یا بد. اما نشان می دهد که این چشم بصیرت من قصد باز شدن ندارد! اما همیشه سوالی هست که در تمام این مراسم به ذهنم می رسد؛ “مجلس بعدی که شرکت می کنم متعلق به کیست؟” این شاید احمقانه ترین سوالی است که تاکنون از خودم پرسیده ام! اما اعتراف می کنم که گاهی نتیجه درونی این سوال برای من این است که “شاید مجلس دیگری وجود نداشته باشد”.

***

همیشه فکر می کنم خانواده ای که داغدار از دست دادن عزیزی از عزیزانش است نیازمند بیشترین توجهات است اما نمی فهمم که چرا سنتی که حول این رویداد شکل گرفته کاملا برعکس این قضیه است. تدارک برپایی اینچنین مراسمی در چنین شرایطی واقعا کمرشکن است. کاش می دانستم چطور می توان در سنت ها تجدید نظر کرد.

***

شب با حسین تماس گرفتم تا اگر کاری از دستم برمی آید انجام دهم. گویا برنامه فردا هم مرتب است. حالا می توانم بروم در مسجد بنشینم و به افکار مغشوشم شاخ و برگ بدهم.

***

اگر می بینید این نوشته شبیه هذیان های نیمه شب یک آدم تبزده است، بر من خرده نگیرید. آنچه امروز اتفاق افتاد بسیار بیشتر از اینهاست. اما این را بدانید که امروز همه چیز مطابق برنامه پیش رفت.

خط خطی های کج و معوج یک ذهن مغشوش در بعد از ظهر یک جمعه پاییزی

نوامبر 6, 2009 مهدي خادم 2 دیدگاه

از یکی دو روز مانده به 13 آبان اینترنت چیزی شده شبیه به خودرو ملی، یعنی با تمام خارجی بودنش فقط قیافه اینترنت را دارد و بس. پروکسی سرورها از کار افتاده اند، نرم افزارها کار نمی کنند، ایمیل یاهو بسته شده و یاهو مسنجر هم در کما بسر می برد. در این روز جمعه تلویزیون هم که چیزی ندارد. ابومسلم هم که دیروز باخت.

***

درخشش ابدی یک ذهن بی خدشه

***

کتاب “بیوتن” را چند روز پیش تمام کردم و بعد از آن هم “دا” را شروع کردم. روش های مطالعه کتاب های درسی ام خیلی در خواندن “دا” به من کمک می کند؛ فقط قسمت های مهمش را می خوانم! نکته جالب بخش فارسی اینترنت در این است که اگر شما به دنبال نقد کتابی یا فیلمی بگردید از هر 10 نتیجه جستجوی گوگل، 9تای آن از روی هم کپی شده اند. به هرحال اینترنت ایرانی هم باید یک چیزی باشد مثل بقیه چیزهای ایرانی.

***

بحث چیزهای ایرانی پیش آمد و حیفم آمد یادی از برنامه “ارتباط ایرانی” نکنم. این برنامه برنامه ای گفتگو محور است که در آن دکتر محسنیان راد رو در روی مجری برنامه –اسماعیل میرفخرایی- درباره ارتباط ایرانی صحبت می کند. این برنامه پنجشنبه ها ساعت 22 و تکرار آن جمعه ها ساعت 15:30 از شبکه چهار پخش می شود. این تنها برنامه به درد بخوری است که تلویزیون در جمعه پخش می کند.

***

دیشب در تلویزیون خبری درباره بولیوی دیدم و مرا به یاد سرپرست تیم بولیوی در المپیاد نجوم انداخت و بعد از آن یادم آمد که “راستی این دستمزد ما چی شد؟” امروز که حسابم را چک کردم دیدم هنوز خبری نیست. این ماجرای پرداخت حقوق کارگر قبل از خشک شدن عرق پیشانی هم از آن حرف هاست که فقط به درد قصه ها می خورد.

***

آگهی: اینجانب نیازمند یک فقره امریه برای گذراندن خدمت نظام وظیفه -ترجیحا در موسسات آموزش عالی خراسان رضوی- هستم.

المپیاد آسمانی ها

اکتبر 26, 2009 مهدي خادم 10 دیدگاه

شاید در میان شاخه های علم هیچ کدام شانس نجوم را نداشته اند که دارای نمادی باشند که بتواند هر انسانی را زیر چتر خود بگیرد بی آنکه جای کسی تنگ شود. “آسمان” اسم رمز نجوم است. آسمان جایی است که خوبی ها از آن آغاز می شود و به آن ختم می شود. آسمان تابلویی است که چشمان منتظر را به خودش خیره می کند. چشمانی که ناامید از زمین چشم به آسمان دوخته اند. تعلق انسان به آسمان تا آنجا پیش می رود که برای بسیاری، آسمان همان جایگاهی است که انسان روزی از آن رانده شده و او امروز منتظر روزی است که دوباره به آن برگردد. انسان، آسمان را به واسطه دوریش از زمین پاک می بیند و به هین دلیل زمانی که برای دیدن پروردگارش به جستجو برمی خیزد به آسمان نگاه می کند.

فکر نکنم لازم به گفتن باشد که من باز هم مشهد نبودم! البته این بار شهری بودم که هیچ گاه حس خوبی نسبت بهش نداشته ام؛ تهران. اما این تهران رفتن با تهران رفتن های قبلی تفاوتش از اینجا تا خود تهران بود. بهانه این سفر هم شرکت در المپیاد جهانی نجوم به عنوان عضو هیئت ژوری بود. اولین نکته اش آشنا شدن با آدم های جدیدی بود که به خاطر آسمان در یک جا جمع شده بودند. از شهرهای مختلف ایران گرفته تا آمریکای جنوبی و اروپا و آسیای جنوب شرقی و … .

تصاویری که در ادامه آمده است بخشی از خاطراتی است که از این المپیاد برایم به یادگار ماند. برای دیدن تصاویر در ابعاد بزرگتر روی آنها کلیک نمایید.

Read more…

در قطار

اکتبر 19, 2009 مهدي خادم 6 دیدگاه

چند دقيقه پيش به دستور رئيس قطار كوپه ام را عوض كردم. اين قطارهاي اسپانيايي ٦ تخته هستند و اگر كسي درحال استراحت نباشد ٢ تخت پايين نقش صندلي را براي ٦ مسافر كوپه بازي مي كنند. وقتي وارد كوپه جديد شدم مرد ميانسالي با موهاي خاكستري روي يكي از تخت هاي پايين خوابيده بود و سه مسافر هم روي صندلي روبرويي نشسته بودند. با اين حساب ٢ مسافر ديگر -كه من يكي از آنها بودم- اگر قصد استراحت و دراز كشيدن نداشتند به ناچار بايد مي ايستادند.
وقتي روي تخت دراز كشيدم به اين فكر مي كردم كه واكنش درست به رفتار مرد ميانسال تخت پايين چيست؟ چون اگر روي يكي از تخت هاي بالا دراز كشيده بود ديگران دچار مشكل نمي شدند. ذهنم به سمت قانون رفت اما هرچه فكر كردم ديدم او قانوني را نقض نكرده، پس شايد ايراد از قانونگذار باشد كه پيش بيني چنين موقعيت هايي را نكرده است. اما فكر كردن به قانوني كه در آن حتي به اين جزئيات هم پرداخته شود آدم را به خنده مي اندازد مخصوصا اگر تصور كنيم كه برخي آدم ها -مثل همين آقا- ممكن است قانون را ناديده بگيرند و آن وقت بايد دو مرتبه قوانيني نوشته شود تا وضعيت قانون گريزان را روشن كند. از اين دست مسائل زيادند اما اگر قانون از پس اين شرايط برنيايد پس چه مي توان كرد؟